یک تیم محصول ممکن است اطلاعات زیادی درباره کاربران خود داشته باشد و با این حال، آن‌ها را به‌درستی درک نکند.

«ما برای جوانان شاغل طراحی می‌کنیم.»

«بیشتر کاربران ما بین ۲۵ تا ۳۵ سال سن دارند.»

«آن‌ها یک تجربه ساده می‌خواهند.»

این جمله‌ها در ظاهر اطلاعات مفیدی به نظر می‌رسند، اما معمولا به تیم محصول نمی‌گویند دقیقا چه چیزی باید طراحی شود، چه چیزی باید در اولویت قرار بگیرد یا چرا کاربران به شکل خاصی رفتار می‌کنند.

اینجاست که پرسونای کاربر می‌تواند ارزشمند باشد. یک پرسونای خوب صرفا یک پروفایل خیالی با نام، سن، شغل و یک عکس استوک نیست. پرسونا نمایشی کاربردی از یک گروه معنادار از کاربران است که بر پایه تحقیق شکل گرفته و به تیم کمک می‌کند تصمیم‌های بهتری برای محصول بگیرد.

نقش پرسونا در طراحی تجربه کاربری نیز تغییر کرده است. پرسوناهای سنتی تمرکز زیادی بر ویژگی‌های جمعیت‌شناختی داشتند. اما تیم‌های محصول امروزی بیش از گذشته به درک رفتارها، اهداف، انگیزه‌ها، موقعیت استفاده، محدودیت‌ها و الگوهای تعامل کاربران نیاز دارند. هدف این نیست که پرسونا را با اطلاعات بیشتر پیچیده‌تر کنیم؛ هدف این است که آن را کاربردی‌تر کنیم.

یک پرسونای خوب باید به تیم کمک کند به یک سؤال عملی پاسخ دهد:

برای چه کسی طراحی می‌کنیم، این کاربر می‌خواهد به چه چیزی برسد و دانستن این موضوع چه چیزی را در تصمیم‌های ما تغییر می‌دهد؟

همین تغییر، یعنی حرکت از توصیف کاربر به سمت اثرگذاری بر تصمیم‌های محصول، چیزی است که پرسونا را در طراحی تجربه کاربری مدرن ارزشمند می‌کند.

پرسونای کاربر در طراحی تجربه کاربری چیست؟

پرسونای کاربر، نمایشی مبتنی بر تحقیق از گروهی از کاربران است که ویژگی‌ها، رفتارها، اهداف یا نیازهای مشترک و معناداری دارند.

شخصیتی که در پرسونا نمایش داده می‌شود ممکن است ساختگی باشد، اما شواهد پشت آن نباید ساختگی باشند. 

این تفاوت اهمیت زیادی دارد.

پرسونا قرار نیست شخصیتی خیالی باشد که یک طراح صرفا به این دلیل ساخته است که تیم به یک پروفایل برای ارائه یا ورکشاپ نیاز دارد. پرسونا باید حاصل ترکیب و جمع‌بندی چیزی باشد که تیم از کاربران واقعی یا کاربران بالقوه یاد گرفته است.

برای مثال، یک اپلیکیشن بانکی را در نظر بگیرید.

یک توصیف جمعیت‌شناختی ممکن است بگوید:

سارا، ۳۱ ساله، ساکن تهران، در حوزه مالی کار می‌کند و تحصیلات دانشگاهی دارد.

این اطلاعات ممکن است کاملا درست باشند، اما چیز زیادی درباره تجربه‌ای که باید طراحی کنیم به ما نمی‌گویند.

یک پرسونای کاربردی‌تر ممکن است بگوید:

سارا بیشتر امور مالی خود را با تلفن همراه انجام می‌دهد، معمولا پیش از انتقال مبالغ قابل‌توجه، تراکنش‌ها را بررسی می‌کند و زمانی که وضعیت یک انتقال مشخص نیست، دچار تردید و سردرگمی می‌شود.

حالا پرسونا شروع به اثرگذاری بر طراحی می‌کند.

تیم می‌تواند بررسی کند که آیا وضعیت انتقال به اندازه کافی واضح است، آیا کاربر می‌تواند تراکنش‌های در انتظار را به‌راحتی درک کند و آیا رابط کاربری پیش از انجام یک اقدام مهم، اطلاعات و اطمینان کافی در اختیار او قرار می‌دهد یا نه.

این تفاوت میان یک پروفایل کاربر و یک ابزار طراحی است.

چرا اطلاعات جمعیت‌شناختی به‌تنهایی کافی نیستند؟

اطلاعات جمعیت‌شناختی بی‌فایده نیستند. سن، محل زندگی، شغل، درآمد، نیازهای دسترس‌پذیری و سایر ویژگی‌ها در بعضی محصولات می‌توانند برای شناخت یک گروه کاربری مهم باشند.

مشکل زمانی ایجاد می‌شود که ویژگی‌های جمعیت‌شناختی به اصلی‌ترین توضیح ما درباره رفتار کاربر تبدیل شوند.

دو نفر با سن یکسان، ساکن یک شهر، با شغل و درآمد مشابه می‌توانند هنگام استفاده از یک محصول، انتظارات، عادت‌ها، انگیزه‌ها و میزان اطمینان کاملا متفاوتی داشته باشند.

دو کاربر ۳۰ ساله یک اپلیکیشن سرمایه‌گذاری را تصور کنید.

یکی ممکن است چند بار در روز بازار را بررسی کند، با اصطلاحات مالی آشنا باشد و دسترسی سریع به اطلاعات جزئی را بخواهد.

کاربر دیگر ممکن است فقط گاهی سرمایه‌گذاری کند، درباره مفاهیم مالی مطمئن نباشد و بیشتر از هر چیز به دنبال این باشد که مطمئن شود پولش به‌درستی مدیریت می‌شود.

از نظر جمعیت‌شناختی، این دو کاربر ممکن است تقریبا یکسان باشند.

اما از نظر محصول، تفاوت زیادی با یکدیگر دارند.

به همین دلیل، تحقیقات تجربه کاربری فقط به این موضوع نمی‌پردازد که کاربران چه کسانی هستند؛ بلکه بررسی می‌کند چه کاری می‌خواهند انجام دهند، چگونه آن را انجام می‌دهند، با چه مشکلاتی مواجه می‌شوند و چه عواملی بر رفتار آن‌ها تأثیر می‌گذارد.

در نتیجه، یک پرسونای کاربردی باید ما را از این سؤال:

این فرد چه کسی است؟

به این سؤال برساند:

این فرد در ارتباط با محصول چگونه رفتار می‌کند؟

یک پرسونای مدرن تجربه کاربری باید چه چیزهایی را شامل شود؟

هیچ قالب واحدی برای ساخت پرسونا وجود ندارد که برای تمام محصولات مناسب باشد. اطلاعاتی که در پرسونا قرار می‌گیرند باید به نوع محصول، مسئله‌ای که تیم در حال حل آن است و تصمیم‌هایی که قرار است پرسونا از آن‌ها پشتیبانی کند بستگی داشته باشند.

با این حال، در بیشتر پروژه‌های طراحی محصول، چند حوزه اهمیت ویژه‌ای دارند.

اهداف

کاربر واقعا می‌خواهد به چه چیزی برسد؟

هدف نباید فقط چیزی مانند «استفاده از اپلیکیشن» یا «خرید محصول» باشد.

برای یک محصول مالی، هدف ممکن است انتقال وجه با اطمینان و بدون نگرانی از وضعیت تراکنش باشد. برای یک محصول مدیریت وظایف، ممکن است هدف این باشد که کاربر بتواند در کوتاه‌ترین زمان متوجه شود امروز چه کارهایی نیاز به توجه دارند.

شناخت هدف به طراح کمک می‌کند تجربه را حول چیزی واقعی و مشخص طراحی کند.

رفتارها

کاربر واقعا چه کاری انجام می‌دهد؟

اینجاست که تحقیق اهمیت بیشتری پیدا می‌کند.

آیا کاربر قبل از تصمیم‌گیری چند گزینه را با هم مقایسه می‌کند؟ آیا مرتب به یک قابلیت خاص برمی‌گردد؟ وقتی فرایند پیچیده می‌شود آن را رها می‌کند؟ آیا به دلیل اینکه رابط کاربری اطلاعات کافی در اختیارش نمی‌گذارد، مرتب به پشتیبانی مراجعه می‌کند؟

رفتار مشاهده‌شده اغلب اطلاعات ارزشمندتری از چیزی است که کاربران درباره ترجیحات خود بیان می‌کنند.

انگیزه‌ها

چرا کاربر این‌گونه رفتار می‌کند؟

ممکن است دو کاربر دقیقا یک کار را انجام دهند، اما انگیزه‌های کاملا متفاوتی داشته باشند.

یک نفر ممکن است محصولات مختلف را مقایسه کند چون از بررسی گزینه‌ها لذت می‌برد. فرد دیگری ممکن است همین کار را انجام دهد چون از تصمیم اشتباه می‌ترسد.

بنابراین ممکن است تجربه‌ای که برای هر دو طراحی می‌شود، نیاز به رویکرد متفاوتی داشته باشد.

نقاط درد و اصطکاک

تجربه فعلی کجا دچار مشکل می‌شود؟

این مشکلات می‌توانند شامل اصطلاحات نامفهوم، مراحل غیرضروری، نبود بازخورد مناسب، ایجاد ابهام، موانع دسترس‌پذیری، عملکرد ضعیف یا تفاوت میان چیزی که سیستم واقعا انجام می‌دهد و چیزی که کاربر انتظار دارد باشد.

یک پرسونای خوب این مشکلات را قابل مشاهده می‌کند، بدون اینکه خودش به فهرستی طولانی از شکایت‌ها تبدیل شود.

زمینه استفاده

کاربر چه زمانی و در چه شرایطی از محصول استفاده می‌کند؟

زمینه استفاده می‌تواند تجربه را به‌طور اساسی تغییر دهد.

کاربری که در محیط کار و پشت کامپیوتر از یک محصول استفاده می‌کند، ممکن است زمان کافی برای بررسی و جست‌وجو داشته باشد. همان فرد وقتی در حال رفت‌وآمد است و از اپلیکیشن بانکی روی موبایل استفاده می‌کند، احتمالا به تأیید سریع‌تر، وضعیت واضح‌تر و اطلاعات قابل‌فهم‌تری نیاز دارد.

درک زمینه استفاده به تیم کمک می‌کند به‌جای طراحی برای یک شرایط ایده‌آل، برای موقعیت‌های واقعی استفاده طراحی کند.

محدودیت‌ها

چه چیزی توانایی کاربر برای انجام یک کار را محدود می‌کند؟

کاربر ممکن است زمان محدودی داشته باشد، اعتمادبه‌نفس دیجیتال پایینی داشته باشد، به قابلیت‌های دسترس‌پذیری نیاز داشته باشد، با اینترنت ناپایدار مواجه باشد، محدودیت مالی داشته باشد یا دانش کافی درباره موضوع محصول نداشته باشد.

این محدودیت‌ها گاهی تأثیر بیشتری بر تجربه کاربر دارند تا ویژگی‌های جمعیت‌شناختی او.

تفاوت پرسونای کاربر و پرسونای خریدار چیست؟

پرسونای کاربر و پرسونای خریدار به یکدیگر مرتبط هستند، اما به دو سؤال متفاوت پاسخ می‌دهند.

پرسونای کاربر فردی را توصیف می‌کند که از محصول یا سرویس استفاده می‌کند.

پرسونای خریدار فردی را توصیف می‌کند که در ارزیابی، خرید یا تایید محصول نقش دارد.

در یک محصول مصرفی، این دو ممکن است یک نفر باشند. اما در یک محصول B2B، ممکن است کاملا متفاوت باشند.

نرم‌افزارهای سازمانی را در نظر بگیرید.

ممکن است مدیر یک واحد، خرید محصول را تأیید کند، تیم تدارکات درباره قرارداد مذاکره کند، تیم IT پلتفرم را راه‌اندازی و مدیریت کند و در نهایت کارمندان مختلف هر روز از آن استفاده کنند.

در چنین شرایطی، یک «کاربر» واحد نمی‌تواند نماینده کل تجربه باشد.

این تفاوت اهمیت زیادی دارد؛ چون اگر فقط برای خریدار بهینه‌سازی کنیم، ممکن است محصولی بسازیم که فروش خوبی دارد اما استفاده از آن دشوار است. از طرف دیگر، اگر فقط نیاز کاربر نهایی را در نظر بگیریم، ممکن است الزامات افرادی را که مسئول خرید یا تأیید محصول هستند نادیده بگیریم.

استراتژی محصول باید رابطه میان این گروه‌ها را در نظر بگیرد.

البته هدف ساخت ده‌ها پرسونا نیست. مهم این است که مشخص کنیم کدام گروه‌های کاربری و تصمیم‌گیرندگان نیازهای متفاوت و معناداری دارند و این تفاوت‌ها در کجا روی تجربه محصول اثر می‌گذارند.

چگونه یک پرسونای کاربر را بر اساس تحقیق واقعی بسازیم؟

کیفیت یک پرسونا تا حد زیادی پیش از ساخت خود پرسونا تعیین می‌شود.

اگر تحقیق اولیه ضعیف باشد، پرسونا فقط به فرضیات تیم، یک ظاهر حرفه‌ای می‌دهد.

فرایند بهتر، از شواهد شروع می‌شود.

با تحقیق درباره کاربر شروع کنید

تحقیق می‌تواند ترکیبی از روش‌های کیفی و کمی باشد.

مصاحبه‌ها می‌توانند انگیزه‌ها، دغدغه‌ها، انتظارات و مدل‌های ذهنی کاربران را آشکار کنند. نظرسنجی‌ها به شناسایی الگوهای گسترده‌تر کمک می‌کنند. تحلیل داده‌های محصول می‌تواند نشان دهد کاربران واقعا چه کاری انجام می‌دهند و تست کاربردپذیری می‌تواند مشکلاتی را آشکار کند که کاربران حتی قادر به بیان دقیق آن‌ها نیستند.

تیکت‌های پشتیبانی، جست‌وجوهای کاربران، بازخورد مشتریان، نقد و بررسی‌ها و تحقیقات قبلی نیز می‌توانند اطلاعات ارزشمندی درباره مشکلات تکرارشونده ارائه دهند.

اصل مهم این است که به یک منبع واحد تکیه نکنیم.

به دنبال الگو باشید، نه افراد خاص

یکی از اشتباهات رایج در توسعه پرسونا این است که پرسونا بر اساس یک شرکت‌کننده جالب در مصاحبه ساخته شود.

پرسونا زندگی‌نامه یک کاربر خاص نیست.

بعد از انجام تحقیقات، تیم باید به دنبال الگوهای تکرارشونده باشد.

فرض کنید با ده کاربر یک محصول فروشگاهی مصاحبه کرده‌ایم و متوجه شده‌ایم چند نفر از آن‌ها به‌طور مستقل:

  • پیش از خرید چند محصول را با هم مقایسه می‌کنند،
  • قبل از اعتماد به یک محصول، نظرات دیگران را می‌خوانند،
  • وقتی اطلاعات ارسال و تحویل واضح نیست، فرایند خرید را رها می‌کنند،
  • و پیش از خرید چند بار به صفحه محصول برمی‌گردند.
این الگوها می‌توانند یک بخش معنادار از کاربران را نشان دهند.

پرسونا باید این الگو را ثبت کند، نه اینکه داستان یکی از شرکت‌کنندگان را بازگو کند.

کاربران را بر اساس تفاوت‌های معنادار دسته‌بندی کنید

دسته‌بندی جایی است که تحقیق، شروع به تبدیل‌شدن به یک ابزار طراحی می‌کند.

به‌جای اینکه کاربران را این‌طور تقسیم کنیم:

کاربران ۱۸ تا ۲۴ سال کاربران ۲۵ تا ۳۴ سال کاربران ۳۵ تا ۴۴ سال

باید بررسی کنیم آیا تفاوت‌های رفتاری وجود دارد که واقعا روی تجربه اثر بگذارد یا نه.

برای مثال:

کاربرانی که پیش از تصمیم‌گیری به اطمینان و اطلاعات بیشتری نیاز دارند.

کاربرانی که سرعت را در اولویت قرار می‌دهند و از قبل با محصول آشنا هستند.

کاربرانی که به دلیل ناآشنا بودن با حوزه محصول به راهنمایی بیشتری نیاز دارند.

این گروه‌ها می‌توانند به تصمیم‌های طراحی متفاوتی منجر شوند.

از پرسونا تا تصمیم طراحی

پرسونا زمانی ارزش چندانی ندارد که فقط به‌عنوان یک فایل، اسلاید یا خروجی یک ورکشاپ باقی بماند.

ارزش واقعی آن زمانی مشخص می‌شود که روی تصمیمی که تیم می‌گیرد اثر بگذارد.

فرض کنید یک پرسونا نشان می‌دهد کاربری معمولا در شرایط کمبود زمان کارهای مالی خود را انجام می‌دهد و نسبت به ابهام و نامشخص‌بودن وضعیت تراکنش حساس است.

این بینش می‌تواند به تصمیم‌هایی مانند نمایش واضح‌تر وضعیت تراکنش، تأیید قابل‌فهم‌تر، حذف مراحل غیرضروری و ارائه بازخورد مناسب بعد از هر اقدام منجر شود.

خود پرسونا مسئله طراحی را حل نمی‌کند.

پرسونا به تیم کمک می‌کند بفهمد کدام مسئله اهمیت بیشتری دارد و چرا.

در اینجا یک زنجیره ساده شکل می‌گیرد:

تحقیق ← بینش ← پرسونا ← تصمیم طراحی ← اعتبارسنجی

پرسونا در میانه این فرایند قرار می‌گیرد. یعنی تحقیق را به شکلی تبدیل می‌کند که طراح، مدیر محصول، توسعه‌دهنده و سایر اعضای تیم بتوانند هنگام تصمیم‌گیری از آن استفاده کنند.

یک نمونه ساده از پرسونای مبتنی بر تحقیق

یک محصول مدیریت بهره‌وری مبتنی بر اشتراک را تصور کنید.

یک پرسونای سنتی ممکن است این‌طور باشد:

علی، ۲۹ ساله مدیر محصول ساکن شیراز علاقه‌مند به تکنولوژی و ابزارهای بهره‌وری

این اطلاعات به تیم می‌گوید علی در ظاهر چه کسی است، اما تقریبا هیچ چیزی درباره چیزی که باید طراحی شود نمی‌گوید.

یک نسخه مبتنی بر تحقیق می‌تواند این‌طور باشد:

علی — برنامه‌ریز با زمان محدود

علی بین جلسات کاری از محصول استفاده می‌کند و اغلب فقط چند دقیقه برای سازمان‌دهی کارهایش وقت دارد. معمولا کارها را سریع اولویت‌بندی می‌کند، بعدا به کارهای ناتمام برمی‌گردد و وقتی برای سازمان‌دهی نیاز به مراحل دستی زیادی دارد، دچار اصطکاک می‌شود.

هدف اصلی: در کوتاه‌ترین زمان متوجه شود چه چیزی نیاز به توجه دارد.

رفتار: استفاده کوتاه و مکرر در طول روز.

نقطه درد: فاصله زیاد میان دیدن یک کار و تصمیم‌گیری درباره آن.

زمینه استفاده: کامپیوتر در محیط کار و موبایل بین جلسات.

انگیزه: حفظ کنترل بدون صرف زمان زیاد برای مدیریت سیستم.

نتیجه برای طراحی: اولویت، وضعیت و اقدام بعدی باید بلافاصله قابل تشخیص باشند.

نسخه دوم کاربردی‌تر است، چون هر بخش آن می‌تواند روی یک تصمیم محصول اثر بگذارد.

این همان کاری است که یک پرسونای خوب در طراحی تجربه کاربری باید انجام دهد.

چه زمانی پرسوناها شکست می‌خورند؟

پرسوناها می‌توانند به روش‌های مختلفی شکست بخورند.

اولین مشکل، پرسونای مبتنی بر فرضیات است.

اگر تیم پیش از انجام تحقیق واقعی پرسونا را بسازد، ممکن است این سند فقط باورهایی را که تیم از قبل درباره کاربران داشته، تقویت کند.

مشکل دوم، کلیشه‌سازی است.

جمله‌هایی مثل «کاربران مسن با تکنولوژی مشکل دارند» یا «کاربران جوان همه‌چیز را سریع می‌خواهند» تحقیق نیستند؛ این‌ها کلیشه‌هایی هستند که به شکل بینش ارائه شده‌اند.

مشکل سوم، اطلاعات بیش از حد است.

پرسونا صرفا به این دلیل بهتر نمی‌شود که شامل بیست ویژگی جمعیت‌شناختی، برند مورد علاقه، سرگرمی‌ها، داستان خانوادگی ساختگی و توضیحی درباره فعالیت‌های آخر هفته فرد باشد.

اگر یک ویژگی به تیم کمک نمی‌کند رفتار کاربر را بهتر بفهمد یا تصمیمی در محصول بگیرد، احتمالا جایی در پرسونا ندارد.

مشکل چهارم، تعداد بیش از حد پرسوناها است.

وقتی هر کاربر احتمالی تبدیل به یک پرسونا می‌شود، این ابزار دیگر به اولویت‌بندی کمک نمی‌کند. یک مجموعه پرسونا باید تفاوت‌های معنادار را نشان دهد، نه اینکه تمام تفاوت‌های ممکن در جامعه کاربران را ثبت کند.

در نهایت، پرسونا زمانی شکست می‌خورد که هیچ‌وقت استفاده نشود.

یک پرسونای زیبا که روی دیوار یا داخل یک فایل ارائه قرار گرفته، به‌تنهایی تجربه محصول را بهتر نمی‌کند.

پرسونا باید در گفت‌وگوهای مربوط به جریان کاربری، قابلیت‌ها، پروتوتایپ، محتوا، دسترس‌پذیری، اولویت‌بندی و تست کاربردپذیری حضور داشته باشد.

پرسونا باید همراه با محصول تکامل پیدا کند

پرسونا یک توصیف دائمی از بازار نیست.

محصول تغییر می‌کند. رفتار کاربران تغییر می‌کند. بازار تغییر می‌کند. قابلیت‌های جدید ممکن است مخاطبان متفاوتی جذب کنند و مدل کسب‌وکار ممکن است تغییر کند. همچنین تحقیقات جدید می‌توانند فرضیاتی را که زمانی درست به نظر می‌رسیدند، زیر سؤال ببرند.

به همین دلیل، توسعه پرسونا باید یک فرایند تکرارشونده باشد.

یک پرسونا ممکن است زمانی نیاز به بازبینی داشته باشد که:

  • محصول وارد بازار جدیدی شود،
  • رفتار یک گروه مهم از کاربران تغییر کند،
  • یک قابلیت مهم، مخاطبان متفاوتی جذب کند،
  • تحقیقات جدید با فرضیات قبلی در تضاد باشد،
  • پشتیبانی مشتریان یک مشکل تکرارشونده را نشان دهد،
  • داده‌های محصول تغییر قابل‌توجهی در الگوی استفاده نشان دهند،
  • یا استراتژی محصول و مدل کسب‌وکار تغییر کند.
هدف این نیست که مرتبا ظاهر و قالب پرسونا را تغییر دهیم.

هدف این است که درک تیم از کاربران با واقعیت همگام بماند.

فراتر از پرسونا: شناخت کامل‌تر از کاربر

پرسونا ارزشمند است، اما نمای کاملی از تجربه کاربر نیست.

پرسونا کمک می‌کند بفهمیم چه کسی در حال استفاده از محصول است و کدام الگوها اهمیت دارند. روش‌های دیگر تجربه کاربری به سؤالات متفاوتی پاسخ می‌دهند.

نقشه راه کاربر می‌تواند نشان دهد کاربر در طول یک تجربه کامل چه مسیری را طی می‌کند. جریان کاربر نشان می‌دهد کاربر چگونه در محصول حرکت می‌کند. تست کاربردپذیری مشخص می‌کند آیا راه‌حلی که پیشنهاد کرده‌ایم واقعا کار می‌کند یا نه. تجزیه و تحلیل نیز می‌تواند رفتار کاربران را در مقیاس بزرگ نشان دهد.

به همین دلیل، پرسونا زمانی بهترین عملکرد را دارد که بخشی از یک فرایند گسترده‌تر طراحی محصول باشد، نه یک خروجی مستقل.

آیا پرسونای کاربر هنوز هم کاربرد دارد؟

بله؛ اما نحوه استفاده از آن اهمیت دارد.

انتقادهایی که امروز به پرسوناهای سنتی وارد می‌شود، در بسیاری از موارد در واقع انتقاد از خود پرسونا نیست؛ بلکه انتقاد از پرسوناهایی است که کاربران پیچیده را به چند ویژگی جمعیت‌شناختی یا یک داستان ساختگی تقلیل می‌دهند.

تیم‌های محصول امروز به داده‌های رفتاری بیشتر، تحقیقات مستمر، تجزیه و تحلیل داده‌ها و بازخورد حاصل از تست کاربردپذیری دسترسی دارند. این شرایط فرصتی ایجاد کرده تا پرسوناها بیش از گذشته مبتنی بر واقعیت و کاربردی باشند.

در عین حال، پرسونا نباید بهانه‌ای برای ساده‌سازی بیش از حد کاربران باشد.

این نکته مهمی است.

هدف پرسونا این نیست که ادعا کند تمام کاربران یک گروه دقیقا یک رفتار دارند. هدف این است که یک الگوی معنادار را به شکلی قابل‌استفاده برای تیم محصول نمایش دهد، بدون اینکه تنوع واقعی کاربران را نادیده بگیرد.

به بیان ساده‌تر:

پرسونا یک لنز است، نه تمام تصویر.

از شناخت کاربر تا ساخت محصول بهتر

بهترین پرسوناها یک کار ساده اما مهم انجام می‌دهند: تحقیق را قابل استفاده می‌کنند.

آن‌ها به تیم کمک می‌کنند از جملات کلی درباره مخاطب عبور کند و به درک روشن‌تری از اهداف، رفتارها، انگیزه‌ها، محدودیت‌ها و زمینه استفاده برسد.

اما مهم‌تر از آن، پرسونا این شناخت را به عمل و تصمیم متصل می‌کند.

یک پرسونا باید باعث شود طراح درباره یک جریان کاربری سؤال جدیدی مطرح کند، مدیر محصول درباره یک قابلیت تجدیدنظر کند، توسعه‌دهنده برای یک حالت خاص، زمینه بیشتری داشته باشد یا تیم تصمیم بگیرد چه چیزی را اصلا نباید بسازد.

به همین دلیل، تکامل پرسونای کاربر، در واقع به معنی اضافه‌کردن اطلاعات بیشتر به یک پروفایل نیست.

موضوع اصلی، مرتبط‌تر و کاربردی‌تر کردن اطلاعات برای تصمیم‌های محصول است.

یک پرسونای خوب تلاش نمی‌کند همه‌چیز را درباره یک انسان توصیف کند.

بلکه الگوهایی را ثبت می‌کند که برای محصول اهمیت دارند.

و وقتی این الگوها از تحقیق واقعی به دست آمده باشند، به‌طور مستمر اعتبارسنجی شوند و به تصمیم‌های واقعی طراحی متصل باشند، پرسونا همچنان می‌تواند یکی از ابزارهای قدرتمند در طراحی تجربه کاربری و محصول مدرن باشد.

پرسونا خودِ کاربر نیست؛ ابزاری است که به تیم محصول کمک می‌کند برای کاربران واقعی، تصمیم‌های بهتری بگیرد.